دوستان عزیز بارها شده وقتي در حين انجام کاري هستيم و شديداً در اين کار عميق شده ايم و يا به کاري مي پردازيم که جزو اهداف بلند مدتمان بوده و همواره آرزوي انجام دادن آن کار را داشته ايم و يا مدتي براي رسيدن به يک هدف مسيري را سير مي کرديم ، ناگهان به تونلهايي در اين گذرا برخورد کرده ايم که برخي آن را تونلهاي خود يابي مي دانند .
تونلي که انسان را به خلعي سوق مي دهد و او را در يک مکسي نسبتاً طولاني به چکاب روحي وادار مي کند و در اين مدت خواسته يا ناخواسته پشت سر و گذشته ايي را که تا کنون و تا رسيدن به اين نقطه سپري کرده ايم را مرور مي کنيم و پس از اندکي زمان با کوله باري از سوالهاي مختلف و پيچيده مواجه مي شويم و گاهي اين پرسشها را از ضمير دروني خود در ذهن پردازش مي کنيم که اکنون کجايم ، چه مي خواهيم ، کجا مي رويم ، اين همه فعاليت براي چيست و ... که مدام با اين گونه سوالات دچار تلاطم روحي مي شويم و در اين بين و در جستجوي پاسخهايي براي آنهاست که حالات دروني ما دگرگون مي شود و در يک آن اين تلاطم فروکش مي کند و بي حالي تمام وجود انسان را فرا مي گيرد چرا که انرژي بسيار عظيمي را از درون رها مي سازيم ولي پاسخي را براي رفع اين انرژي از دست رفته بدست نياورده ايم ، چرا که پاسخ دهنده اي را نمي يابيم و سر انجام در جستجوي پاسخ به سوالات گذرگاه زمان را جستجو مي کنيم و باز در اين بين سوالات جديد ذهن را درگير خود مي کند و ...
بسيار افرادي هستند که از اين گذرگاه با گمراهي فرار مي کنند و توجهي به آن ندارند ولي افرادي هم هستند که شايد ساعتهاي طولاني را در اين خلع درون بيني و خوديابي و يا موقعيت بيني سپري کنند و در اين مسير تا رسيدن به انتهاي راه براي دست يابي به آنچه را که مي خواهند به تفکر و تعمق مي پردازند و سر انجام به اين باور مي رسند که انتهاي اين تونل به يک جا ختم مي شود و تنها يک پاسخ دهنده را مي توان يافت و توجهشان جلب مي شود به سوي تنها پاسخ دهنده هستي ، اويي که برنامه اصلي آفرينش انسان را بر پايه ي يکسري اهداف و دانسته ها پاي ريزي کرد که اکنون مي تواند پاسخي براي برخي سوالاتشان باشد .
اينجاست که دست نياز براي هدايت و راهنمايي به سمت او بلند مي کنند و با تمام وجود او را مي خوانند ، که ناگهان درون خود را سرشار از انرژي ميابند ، درست همانند اينکه تمامي سوالهايشان پاسخ داده شده است و به خود که مي آيند مي بينند که از آن خلع رها شده اند و با گذشت اندک زماني به پيمودن ادامه مسير عادي زندگي مي پردازند. و اکثراً به مرور ، کليه حالات روحاني که سپري کرده اند و لطف و مرحمتي که آن خالق بي همتا در حقشان رواج داشته را به دست فراموشي مي سپارند و حتي گاهي عامل دست يابي به اين حس خشنودي و موفقيتي که در اين وادي از زمان به دست آورده اند را بر اثر غفلت از خود مي دانند.
در واقع بسيار دل روشن و ضمير روحاني مي خواهد که انسان پس از رهايي از آن حالت عامل رهايي و روحانيت درون را از معبود بداند و قرار گرفتن در آن حالت را تلنگري براي جلب توجهش به سوي خالق بي همتا قلمداد کند ، و در واقع در اين صورت است که يک گام خدا را نزديک تر از ديگران در کنار خود مي بيند و انس معنوي بيشتري نسبت به او احساس مي کند و درک مي کند که ياوري هميشگي در کنارش قرار دارد و اين تلنگر مي تواند آغازي باشد براي رسيدن به کمالي که مي تواند دستيابي به مقام و درجات بالاي الهي را به همراه خود داشته باشد.
و در اين مسير انسان به مرحله ايي مي رسد که کوچکترين رويدادي را به عنوان نشانه و سرنخ مورد توجه قرار مي دهد و با دريافت آن نشانه ها و سر نخهايي که به دست آورده سير کمال را ادامه مي دهد تا جايي که نهايت آن دست يافتن به يکسري فضيلت هاست و در اين حالت است که ديگر هيچ مشکلي سخت به نظرش نمي آيد و سر تا پاي وجودش هسته آرامش مي شود و تواضع ، کرامت و معرفت وجود او را تشکيل مي دهد و همه چيز را زيباي مطلق مي داند ، چرا که همه چيز را خدا مي بيند و خدا را زيبا .
و در واقع اينچنين انسانهايي ابتدا به خود آگاهي کامل دست يافته و همواره خدا را ناظر بر اعمالش مي دانند و از گمراهي و کج روي اجتناب مي ورزند.
اما براستي ما تا چه حد در اين مسير توانسته ايم موفق باشيم ، تا چه حد نشانه ها را توانسته ايم درک کنيم و درباره آنها بينديشيم و از رازهاي آن پرده برداريم و موقعيتهايي که برايمان پيش آمده را مورد بررسي قرار دهيم ؟
اما انساني را مي شناسيم که براستي توانست اينگونه باشد
فردي که تمام زندگيش را از خدا مي دانست و همه چيز و همه کس را زيبا مي ديد و در جستجوي حقيقتش همواره زندگي کرد ، انساني که روحش را با خداي درونش پالايش نمود تا آنجا که شفافيتش نه تنها براي خود بلکه براي همگان آشکار شد.
اويي که به زيبايي در ترانه هايش خدا را به تصوير مي کشيد و همواره به اين طريق با او به رازونياز مي پرداخت ، او که براستي چه زيبا در ترانه طعنه ناشنيده عارفانه راه شناخت را از خدا طلب مي کند و با استفاده از تشبيهات و جملات و ابيات زيبا در جستجوي پاسخ خود با خداي خود راز و نياز مي کند.
او در اين شعر به اين موضوع اشاره مي کند که تنها خداست که پاسخگوي حقايق است و او آن را در اين شعر حقيقت اصلي معرفي مي کند و بيان مي کند که هيچ قدرتي قادر نيست جز او پاسخگوي مطلق باشد
او تلنگرهايي را که باعث توجهش به سوي حضرت حق مي شود را با عنوان طعنه ناشنيده معرفي مي کند زيرا او اين حالات را طعنه ايي مي داند که مي تواند مسير زندگي هر کسي را دگرگون کند و اين طعنه قابل شنود نيست بلکه تنها از طريق دل آگاه قابل درک است
طعنه ايي که اگر هرکس به آن در زندگي توجه کند سعادت بشري را در دنيا و آخرت به همراه خواهد داشت.
او در اين شعر به اين نکته اشاره مي کند که سر تا پا اشتياق است براي آنکه خود را بشناسد و با شناخت خود به شناخت حق دست يابد و همانطور که عاشق در برابر معشوق ، هر آنچه را که او مي گويد مي پذيرد او نيز بيان مي دارد که همواره عاشق خداست و هرچه را که او بگويد مي پذيرد و آنچنان عاشقانه در اقيانوس بي انتهاي معرفت حضرت حق غرق گشته که از کليه علايق خود در اين دنيا صرف نظر مي کند و خود را مرده ايي معرفي مي کند و فقط همچون تشنه ايي که در انتظار جرعه ايي آب است او نيز در انتظار پاسخ حضرت حق به انتظار نشسته است و آنقدر خود را عاجز و ناتوان در مقابل پروردگار نشان مي دهد که در جايي خود را کور و کر در مقابل او معرفي مي کند که توان ديدن و شنيدن صداي قادر متعال را ندارد و اينگونه مي گويد که پروردگارا پاسخ مرا همانگونه که براي نشان دادن راه به يک کور و کر دست او را بايد گرفت و هدايتش کرد اينگونه بر من ابلاغ کن چرا که فقط به اين طريق قادر خواهم بود پاسخ تو را درک کنم.
و باز در جايي به اين نکته بر مي گردد که هر آنچه را که با خود داشته در ابتداي اين مسير الهي به فراموشي سپرده است و حال در مقابل عظمت او اينگونه بيان مي دارد که با وجود اينهمه آزمايشات اگر لايق پاسخ اوست در انتظار پاسخ او به انتظار نشسته است و مي گويد که خداوندا اگر که لايق هستم و از آزمايشاتت تا کنون سر بلند بيرون آمده ام مرا پاسخي ده و بيش از اين در انتظارم مگذار ، خداوندا پاسخ تو را يا کاملاً با تمام وجود درک کرده و سر لوحه زندگي خويش قرار مي دهم و به کمال جاودان دست مي يابم ويا ظرفيت درک آن را هنوز ندارم و بخاطر درک نادرست آن به انزوا و زوال کشيده مي شوم به هر حال مرا اينقدر منتظر مگذار چرا که من عاشق تو هستم و از تو مي خواهم که پاسخي به من بدهي و عشقم را نسبت به خود بپذيري و بگو که توانسته ام عاشقت باشم و همه چيز را در راه تو فدا کنم هرچند که مي دانم عاشق واقعي تو هستي ، پروردگارا ! کار مرا يکسره کن که من شيفته تو هستم و همچنان در انتظار پاسخي از تو ، جوابي مرا بده ، هدايتم کن ، هدايتم کن.
