یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد
پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریایی است
تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد ... باشد
دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز
باکی ندارم از هیچ و هرکس که تو را دارم
عزیز...

به هر گوشه ای نظاره میکنم تو را میبینم
تو را میبینم که با لبخندی از عشق و امید مرا به سوی نیروی لایزال الهی هدایت میکنی
نیرویی که مافوق همه نیروهای زمینی است ، نیرویی که فقط با عشق میتوان آنرا توصیف کرد
تو بمن آموختی که در تمام لحظات میتوان خدا را جستجو کرد،
آموختی که این عشق الهی است حق لایتناهی است
تو به من آموختی چگونه از جسمم جدا شوم،چگونه بال های روحم را بگشایم و در کرانه های آبی پرواز کنم و از زمین دور شوم
تو به من آموختی بتوانم دنیا را با تمام عظمت و شکوهش از دور ببینم و چه لذتی دارد نگاه کردن زمین و آدمهایش از آن بالا...
تو به من کمک کردی آن قدر بالا بروم و اوج بگیرم تا به خدا برسم.
تو مرا با خدای بزرگ آشنا کردی.
تورا با دو بال میبینم
با دو بال پرواز
بالهایی که اشاره به زخم کهنه روی آن داشتی
می خواستی با پروازت به آسمان و پیوستن به عشقی که بارها در ترانه هایت آنرا دریافتم مرحمی بر زخم خود بنشانی
تو از نژاد آسمانی
در زمین چه می کردی!؟
شاید این تقدیر تو بود که به زمین بیایی و عده ای را از عشق الهی لبریز کنی و به جایگاه اصلی ات بازگردی
نمیدانم
افسوس که گوهر وجودت را نشناختند، آن کوردلانی که هنوز در خوابندو چشم دل را به روی خویش بسته اند
افسوس .....
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار .

خوش بحال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه میباره ...به کسی توجه نمیکنه از کسی خجالت نمیکشه و میباره و میباره و اینقدر میباره تا آبی بشه .... آفتابی بشه....
کاش میشد مثل آسمون بود ... کاش میشد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده انگار نه انگار غمی بوده ... همه چیز فراموشت بشه
ناصر جان
تو بذر حقیقت را در دل دوستانت نشاندی و سپس مهر سکوت را بر لبانشان نهادی و اکنون هیچ ندارم جز اینکه بگویم درک حقیقت تو فقط با سکوت میسر است و بس .
چندی پیش درباره نزدیک شدن دومین سالگرد پروازت با عزیزی صحبت میکردم و او نیز در پاسخ به من ترانه ای را برایت سرود و به دوستدارانت هدیه کرد...
از این برادر عزیز برای اینهمه لطف و صفای باطنش سپاسگزارم.

از زمین بریده بود سر به اوج گذاشته بود
اون پرنده رو میگم که قفس شکسته بود
چرخ میزد تو آسمون جلوی رنگین کمون
رهایی عالمی داشت گر چه موند بی آب ودون
یهو سنگی خورد بهش خونی شد بال و پرش
حیوونی سر شد تنش خنده رفت از رو تکش
بد جور افتاد رو زمین چی میشد بدتر از این
تازه اوج گرفته بود دوباره برگشت زمین
اما آزادی عجب دنیائیه یه قطره اش وای که خودش دریاییه
اگه باشه تاوونش حتی خونم میدمو رها میشم از زندونم
اونکه دربندم میخواست با آب و دون قیمت آزادیمو کرد جون وخون
ما که رفتیم چه صفایی داشت همون یه لحظه شم
بچشید که حالی داشت تاوون اون یک دمشم
شعر از مجید دری (مهاجر)
